ای خطه ی ایران میهن ای وطن من
ای خطه ی ایران میهن ای وطن من :
از نگاهش خوب پیدا بود شمشیری نداشت
در کمانش چله و تیری نداشت
هم کمانش خالی و هم دست او
هم نگاش عالی و هم کسب او
کنج باغی با صفا بنشسته بود
از بدی های زمان هم خسته بود
یک نگاهی هم به ان سویش نکرد
دست خیسی را به ابرویش نکرد
ماجرای خویش را طی می نمود
نی جفا می کرد و نی نی می سرود
از صفا پر بود و هم از قلب پاک
فرش او گل بود سقفش شاخ تاک
در تفکر بود تا فردا شود
شمس آید تیرگی رسوا شود
ناگهان گرگی ستمگر بی هوا
نعره ای زد از میان بو ته ها
خیز خیزان رو به جیران می نمود
قلب جیران باز حیران می نمود
شست جیران با خبر شد از جفا
اندک اندک رو نمود اندر قفا
دید گرگی نقشه ی بد می کشد
در پی این شد که دندانش کشد
تیز بین بود و پر از هوش و ذکا
کار او شد نقشه های بی صدا
ناگهان یاران جیران سر رسید
نی کمانش بود و نی چوبی ز بید
دستخالی بود و هم بی ادعا
ذکر او شد نغمه های یا خدا
گرگ را در لانه ی خود حبس کرد
با تنی چند از یلان مرد مرد
شعر از : لطفی